الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

202

الخصال ( فارسى )

ترين افراد اهل عالم بودم ، اى معاويه هرگز با خود خيال ميكردى كه پسر عمم امير مؤمنان و بزرگ اوصياى پيغمبران را كه مهاجر و انصار ، نيكان و اخيار گردش فراهم آمده بودند واگذارم و به تو پيوندم اى معاويه چرا ؟ ؟ ! ! در دين خود شك داشتم ؟ طبع من سرگردانى داشت ؟ يا آنكه از كشته شدن در راه حق دريغ ميداشتم ؟ و اما آنچه راجع بواگذاشتن عثمان ياد آور شدى ، كسانى كه با او از من نزديكتر و قوم و خويش‌تر بودند او را واگذاردند و يارى نكردند من بنزديكترها و دورترها تأسى كردم من با هجوم‌كنندگان با او شركت نكردم بلكه مانند صاحبان مردانگى و مروت دست از او بازگرفتم و اما آنچه ياد آور شدى راجع بكوشش من بر ضد عايشه ، رسول خدا به او دستور داد در خانه خود بنشيند و پشت پرده بماند ، عايشه پرده را دريد و با پيغمبر مخالفت ورزيد و آنچه را ما با او بجا آورديم روا بود و اما آنچه گفتى كه من زياد را از تو نفى كردم و او را برادر تو ندانستم ، از راه موافقت دستور رسول خدا ، بود رسول خدا او را از تو نفى كرده و برادر تو ندانسته زيرا فرموده كه فرزند از آن صاحب رختخوابست كه شوهر شرعى زن باشد پاداش مرد زناكار سنگسار است ، از اينها گذشته اكنون من دوست ميدارم آنچه تو را شاد كند ، هر امرى باشد ، عمرو بن عاص دنباله سخن را گرفت ، گفت يا امير المؤمنين ( ع ) به خدا يك آن تو را دوست نداشته همانا زبانى چرب و گويا دارد و هرطور بخواهد آن را ميگرداند و مثل تو با او همانست كه شاعر گفته است يك بيت شعر هم خواند . ابن عباس گفت عمرو عاص خود را ميان استخوان و گوشت و ميان مغز و پوست در آورد ، گفت اكنون بايد بشنود ، با پهلوانى روبروشده‌اى به خدا اى عمرو براى خدا ترا دشمن ميدارم و از آن عذر